تهران بوی باروت میدهد٬ اصلاحطلبها پیر شدهاند
تهران این روزها بوی باروت میدهد. سر بر میگردانی یکی دارد داد میزند و دیگری تا کمر از شیشه ماشین بیرون آمده تا خود و کلمه پرخشمش را یکجا پرتاب کند توی صورتت. گوشه ای میایستم و خیره به خشم دو انسانی که از بیرون وقتی نگاه میکنم هردو به یک اندازه مقصرند و به همان اندازه محق.
تهران این روزها بوی عید میدهد، چشم میچرخانی زنبیلی در دست جماعت است و ذوقی در مردمکهای چشم مردمش. میل خرید شب عید ندارم خاصه آنکه ماهی قرمزها هنوز از همان سالهای دوری که در خانه کوچکم جان دادهاند دیگر از هرچه خرید عید بیزارم کردهاند و اما به این همه شوق تماشا در ملتی چنین شیفته خرید شب عید خرسندم.
تهران این روزها بوی دود و ترقه و جرقه و پلیس میدهد. راه که میروی یکی دارد همه شادیهای نداشتهاش را گلوله میکند زیر پایت تا تو دلت از جا کنده شود و یک متر به آسمان بپری و او فقط چند دقیقه یا شاید هم چند ثانیه از خنده ریسه رود تا غم و دلتنگیهای کهنهاش را دمی فراموش کند و بعد ناگهان پلیس برای دفاع از همان دل ترس خورده ات، با باتوم دوره بیافتد دنبال او و آنقدر در گوشهای بنوازدش که تو گیج میشوی و نمیدانی حالا دلت خنک شده است یا له.
تهران این روزها بوی گیجی و گنگی و گناه میدهد. نیمه شبهای قبل از انتخابات که به خیابان میآمدی ماشینهای آشنا افتاده بودند به جان بنرها و پوسترهای تبلیغاتی نامزدهای انتخاباتی اصلاح طلب و خروارخروار شعارهای بی جان اصلاح طلبان بود که از دیوارها کنده و بار ماشینهای آرمدار میشد ومن نمیدانستم دلم باید برای اصلاح طلبها که فردای روز رقابت، پوستری در شهر نداشتند بسوزد یا برای خودم که دیگر میل انتخاب در این آشفته شهررا ندارم؟
انتخابات تمام شد و عید آغاز. حالا دیگر سهم اصلاح طلبان و اصولگرایان برابر است و ماشینها فقط قواره زار شعار اصلاح طلبان را از دیوارهای شهر پایین نمیکشند، شعر و شعار اصولگرایان هم یکجا و با هم جمع میشود از سطح شهر. برابری شیرینی است. درست عین برابری بدحجابان و با حجابان پای صندوقهای رای. درست عین لبخند برابر سیمای ملی به صورت تبرج کنندگان شهر در حوزههای اخذ رای. به خبرنگار صدا و سیما میگویم مصاحبه اش را پخش میکنی؟ تا بناگوش میخندد.
تهران این روزها بوی خنده و خطر میدهد وقتی زنان کمپین یک میلیون امضاء مثل زنان نمیدانم کجا و کدام قرن، ناگزیر و نا امید از سالنهایی که به آنها نه گفتهاند، زیر یک سقف کوتاه در خانه ای کوچک مینشینند و دور از چشم مردان شهر، شیرین عبادی و پروین اردلان، برنده دوجایزه بینالمللی صلح نوبل و اولاف پالمه را نیز به جمع شان فرا میخوانند و روزشان را گرامی میدارند تا مبادا زیر آسمان بزرگ خدا اگرجشنی برپا کنند و پایی به زمین بکوبند، جا برای جماعتی دیگر تنگ آید. با هر صدای زنگ خانه، هراس برهم ریختن این جشن نیمه را در کنار زنان پرتلاش کمپین یک ملیون امضاء مزه مزه میکنم و در گپ و گفت پر از دلتنگیام با پروین هیچ به روی خودم نمیآورم که شجاعتاش را من ندارم و یک خط خبر هم سهم افتخاراش نیست در ستون روزنامهام.
تهران این روزها بوی زندگی میدهد و من به اندازه هشت ماه زندگی نداشتهام در این فضا باید آدم ببینم. روزنامه تب و تاب انتخابات نداشت. سارا مهران نداشت. سهام پدر نداشت، تحریریه حقوق شب عید داشت اما عیدی برابر نداشت، روی سه میز سیاسی و اقتصادی و ادب هنر سه نفر دیگر اضافه شدند کودکان تحریریه که با مادر و پدر روزنامه نگارشان زیر یک سقف مضطرب میشوند، زیر یک سقف میخندند و شیشه شیرشان با دفتر و دستک کار تحریریه میشود عین زندگی.
وزن صفحات روزنامه با قلم زنان است که سنگینی میکند اما در شورای سردبیری محمدجواد حقشناس، ابولفضل شکوری، کسری نوری، احمد موسوی بجنوردی، وحید پوراستاد، فیاض زاهد، محمد علی مشفق و باقی مردان شورا همچنان در صفحات روزنامه از حقوق برابر زنان دفاع میکنند وشگفتا که مردان اصولگرا را برای نداشتن سهم برابر زنان در پستهای کلیدی سرزنش میکنند.
در روزنامه کارگزاران همه شعف بچههای هم میهن و شرق شده است نمادی از اصرار و جسارت شان برای ماندن و واندادن. چشمهایی که خستهاند و برق همیشگی را ندارند اما تا دلت بخواهد شوخی و شوق است که از در و دیوار خیال و خاطرشان بالا میرود تا همچنان پیشرو باشند.
در جلسه اعضای ائتلاف اصلاح طلبان، هیچ کس از تب و تاب نیافتاده و همچنان بر «ایستاده مردن درختان» میبالند و از بی انصافیهای رقیب مینالند و باز دور هم مینشینند تا برای مرحله دوم انتخابات برنامه ریزی کنند. عبدالله ناصری هنوز لباس سخنگویی ائتلاف به قامت دارد. در تمام مدتی که حرف میزند لبخند به لب دارد و میخندد و من نیز میخندم به این همه یاس و ترس که بر پیکره من و ما و جامعه افتاده ولی اینجا در جماران و جمع یاران خاتمی چنین نیست.
محمود دعایی را گذرا میبینم وقتی از لندن میپرسد به جای خوشحال شدن خجالت میکشم. آخر در تمام ادواری که نماینده مجلس بوده و مدیرمسول روزنامه اطلاعات همیشه گذر میکردم و حتی یک سلام ساده به او نگفته بودم تا امروز که دانستم این صورت ما به آن سلام نگفته میشناسد و اخبار لندن را هم میداند.
تاجزاده، آرمین، امین زاده و عموزاده خلیلی پیر شدهاند و شکسته تر از همه آنها صفایی فراهانی است که در تمام مدت نه از نهاری که مهمانش بودم چیزی را فهمیدم و نه حرفهایی که میزد. من فقط دانستم که او بعد از برنامه نود به همان اندازه که محبوب مردم شده است، منفور آقایان نیز شده است.
شهربانی امانی هنوز هم مثل همیشه در کمیسیون و پستهای مردانه میایستد اما درست مثل مادرم حواسش به مانتوی پرچینام هست که مبادا غیر از آن بپوشم و به ماموران و مجریان طرح امنیت اجتماعی پاسخگو شوم. اکرم مصوری منش را هنوز پیدا نکردهام تا بازهم انگشت حیرت به دهانم بماند که چگونه زنی چنین مهربانانه برای کودکانش هم مادری میکند و هم پدری.
خرازی را در دفتر کارش میبینم که هنوز از دست دادن کهنه رفیق روزهای خوشی و ناخوشیاش بورقانی را باور نکرده و یکبار هم نمیخندد حتی به رفیق دیگرش خوشرو که او نیز یار سالهای کارش بوده و هنوز روبرویش نشسته است.
احمدرضا درویش و حسین پاکدل را هم در «تماشا» میبینم و شک به یقین بدل میشود و حرف رضا کیانیان را باور میکنم که میگفت: گاهی وقتها سیاست تعریف آدم از روابط ساده انسانی را مخدوش میکند. در جمع آنها انسان فارغ از قید و بندهای سیاسی معنی میشود انگار و من میتوانم بیهیچ قضاوت شدنی بگویم که حتی دلم برای بر باد دادن رخت آبروی رئیس پلیسی که روزی رخت آبروی همه ما را بر باد میداد هم میگیرد.
مسجد جامعی هنوز در موزه قرآن مینشیند و خیالی نیست که از طرف حضرات متهم است به آنکه دوره وزارتاش سرشاراست از انتشار کتاب و تولید فیلمهایی در تضعیف اسلام بوده است. دیگر در کلامم هیچ نیشی نیست که او از تندی زبانم گلایه کند و مینشنیم تا او همچنان مهربانانه از امید به آینده و صبوری پیشه کردن سخن بگوید.
علی خاتمی هنوز شبیه همان اولین دیدارم با خاتمی در روزهای مجلس ششم است و هنوز آدم برای آن همه بزرگی او در برابر برادر کوچکترش حیرت میکند.
کروبی برعکس خاتمی تند و تند نصیحت میکند و من هنوز همه اشتیاق روزهای نخست کار خبرنگاریام را با خود یدک میکشم و در کنار مهربانی فامیل و دوستان دوراز فضای سیاسی اما صمیمیام که این روزها به داشتن شان مغرورم و مسرور، از اهالی حوزه خبر و نظر و سیاست هم وقت ملاقات میگیرم تا فراموش نکنم که کجای زمان ایستادهام. نه هم بگویند، خیالی نیست. همچنان که بسیار گفتهاند و کماکان به مجلس هفتم راهم نمیدهند تا همه آنانی که باز هم در دلسوزیشان برای کشور شکی ندارم اما در توانایی و تدبیرشان چرا، دیداری تازه کنم و روزنامهنگار باقی بمانم. میخواهم قالیباف و لاریجانی و احمدی نژاد و حداد را هم ببینم اما چه توقع زیادی است میدانم. میروم قمیکلا تا درست مثل روزهای اول قسمت واقعیتر زندگیام را مزه مزه کنم.
پینوشت:
به اندازه هشت ماه آدم دیدهام اما دلم برای اهالی نادیده این خانه تنگ شده است و انگار احساس وظیفه میکنم که بیایم گزارش کار بدهم و بگویم کجا بودهام و چه میکردم که دیر آمدهام. راستی که وبلاگ دنیای عجیبی است و آدم را متوهم میکند. اما توهم شیرینی ست که بپنداری کسانی بر تو خرده نمیگیرند اگر گاهی اینجا از دغدغههای شخصیات در لندن، تهران یا قمیکلا بنویسی و کسانی تحملات کنند. این یک تعارف معمولی نیست...فردا سال پرباری رو با هم شروع میکنیم.

نظرها
با اينكه ديدمت،با اينكه مي تونم از راه هاي ديگه باهات تماس داشته باشم، ولي راست مي گي؛ اين دنياي مجازي بد جوري اعتياد آوره!!!! نوروز همگي خجسته، فرزندان ايرانويج...
ندا | March 19, 2008 1:53 PM
به امید همین جمله آخرت.فردا سال پرباري رو با هم شروع مي كنيم.
سال نویت مبارک.
شیرین ناز | March 19, 2008 1:58 PM
سركار خانم علي نژاد
اميدوارم سال جديد سال خوبی باشد هم برای شما ، هم برای ما .
دوستدار :
محمد امامي
محمد امامي | March 19, 2008 2:33 PM
che hali mide adam to webloge to aval beshe to nazar dadan :))
delam gereft ,koli boghz kardam, cheghadr bara in adamayee ke gofti deltang shodam, cheghadr delam mikhad dobare kheili az in adamaro bebinam va mesle roozhaye akhari ke kenareshoon boodam ghor bezanam va oonam nasihat konan, khosoosasan delam baraye shookhihaye tajzade tang shode, to 8mah naboodio man 2salo nim ke nistam, dorost be andaze omre dolat mehrvarz, ama farghi nemikone hata agar yek maham bashe bazam deltangish hasto khali shodan del az shenidane akhbaresh,mesle inke adat kardim too on shahre porterafic va vasate oonhame ghogha va sholooghi zendegi kardano be ma aramesh naymade;)....zak sale not mobarak, eydetam mobarak, ye alam arezooye khoob baraye sale jadidet ...
khatoon | March 19, 2008 3:37 PM
سال نو را شاد باش می گویم. امیدوارم که روزهای در خانه بودن، خوش بگذرد!
احسان | March 19, 2008 6:46 PM
سلام مسيحم!
از وقتي كه برادرتون چند هفته پيش گفتن اومدي و فردا عازم شمال هستي! گوشي تلفنو برداشتمو مدام بهت زنگ زدم تا صداتو بشنوم ولي خاموش بودي و تمام اس ام اس هام فيل ميشد! اگه بدوني از خوشحالي برگشت تو چقدر شادم و آرزوي ديدنت رو دارم.
سال نو بر تو مسيحم مبارك!
مريم مجد | March 19, 2008 10:26 PM
با درود
شاد باش نوروز ایرانی و با شما هم نظرم در اغاز سالی پر از امیدواری و شوق و این نوشته ات بوی یاس در ان نسیت و ارزویم سالی پر بار برایتان می باشد و به قول ما مازنی ها نو سال مبارک و مارمه هر کی کنه ایشا لله ونه لینگ سبک بوشه تسه
شاد و با توان همشهری با فکر ما
یا حق
ابراهیم | March 19, 2008 10:51 PM
درود دخت ایرانی
مسیح جان سالی پر از خوبی و خوشی و تندرستی برای خودت و خانوادت آرزو مندم.و امیدوار امسال سال خوبی برای کشورمان ایران باشه سالی که در آن شکوفه های آزادی سر از خاک بر آرند.
مهر | March 19, 2008 11:43 PM
Gelaiei nadaram ama che tadbiry baraye marge iek bigonah mitavanad vojod dashte bashad?Berasti neveshteat dar vije name khob bod ama manzorat az an jomle ra dark nakardam.
حميد | March 20, 2008 12:14 AM
سلام
هر سال برای همدیگه ارزوی سلامتی شادی روزهای بهتر زندگی شادتر و......هزاران تعارف دیگه میکنیم اما نوروز که میره همه اون ارزوهایی که برای هم کردیم عکس از اب در میاد اولین چیزی که از دست میدیم بر اثر اتفاقات جوروواجور سلامتی بماند
اما باز هم ارزو میکنم که امسال سال شادی باشه براتون به خواسته ها اهدافتون برسید و ارزووی مشترک همه ایرانیان که ایرانی ازاد و سربلند داشته باشند
نوروز مبارک
ester | March 20, 2008 1:35 AM
اما اینجا نه بوی عید می دهد و نه طعم خنده و خطر...
اینجا طعم گس بی مهری می دهد و من با اشک و آه به پیشواز عید و سال نو می روم, امان که تنهای تنهایم...
الهام | March 20, 2008 2:21 AM
سال نو مبارک!
امیدوارم سالی پر از سلامتی و موفقیت و شادکامی داشته باشید!
علیرضا | March 20, 2008 2:23 AM
سلام مسیح عزیزم:
خیلی اردت..
امیوارم سال خوبی در کنار پسر گلت داشته باشی..
من وبلاگمو عوض کردم..
دورادور می بوسمت عزیز.
دلارام اکار | March 20, 2008 2:30 AM
مسیح نازنینم
برات سالی پر از شادی و موفقیت با لحظاتی سرشار از زیبایی آرزو می کنم.
دنیا | March 20, 2008 3:06 AM
درود
چه عجب نگاشته ات بوی دلتنگی و غربت و ناله نمی دهد. نوروز پیروز.
محدثه خیرخواه - meetingonline | March 20, 2008 3:33 AM
پیر می شویم و پیر تر این عمر ماست که می گذرد در این بیهوده روزگار. شاد و سربلند و سرزنده
حمید | March 20, 2008 4:07 AM
این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم سبزه را با یاد روی سبزه ات/ سمنو به یاد شیرینی لبخندت/ سایه دانه به رنگ چشم هایت/ سرکه با یاد ترشی مهربانیت/ سیب با یاد تردیه گونه هایت/ سکه با یاد درخشش قلبت/ سیر با یاد تندی کلامت/ با همه خوبی ها و بدی هایت ... دوستت دارم/ عید سعید نوروز مبارک
محسن | March 20, 2008 5:54 AM
نوروز بزرگترين جشن ملي ايرانيان بر شما مبارك باد سال خوبي براتون ارزومندم.
حسين | March 20, 2008 7:30 AM
سلام
از طرف خودم و بچه ها عید رو تبریک میگم و آرزومند سالی پر از شادیها برایتان هستم...
سرباز معلم جنوبی | March 20, 2008 7:37 AM
سلام
عیدتون مبارک
-----------------------
( بیاد سینهایی که 7 تا نمیشدن! )
با عکس و یادداشتی نوروزی به روزم )
جواد بیژنی | March 20, 2008 10:03 AM
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و بجام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
مسیح عزیز نوروزت پيروز باد
طاها بذري | March 20, 2008 10:34 AM
یک سال گذشت و سال 87 شروع شد. توی این یک سال چه دیدیم؟ تهدیدهای گاه و بیگاه آمریکا به تحریم اقتصادی یا حتی حمله نظامی از طریق شبکه های ماهواره ای ... تلاش بی وقفه احمدی نژاد برای دستیابی ایران به انرژی هسته ای در حالی که مشکلات بزرگتری گریبانگیر ما بود. سهمیه بندی سوخت و امضای سه قطعنامه بین الملی مبنی بر تحریم ها علیه ایران... افزایش روز به روز نرخ تورم ، انتخابات یا بهتر بگوییم انتصابات مجلسی که از قبل همه کرسی هایش تعیین شده بود. بسته شدن روزنامه های شرق و هم میهن و این اواخر نشریه های هفت و دنیای تصویر که کاری به مسائل سیاسی هم نداشتند. اجرای حکم سنگسار در قزوین ، دستگیری سه دانشجو به اتهام انتشار مطالب موهن در نشریه دانشجویی که بعدا بی گناهی آنها ثابت شد، بریدن دست چند مجرم در زاهدان و ....
سال 86 به مرحمت آقایان سال خوبی بود که نام اتحاد ملی و انسجام اسلامی را همراه خود داشت. امسال چه نام خواهد داشت؟ ....
به وبلاگم سر بزنید. ضمنا لینکتان کردم.
سروش | March 20, 2008 11:12 AM
خوش آمدی مسیح.. بالاخره آمدی.. احساس خوبی دارم. احمقانه است می دانم و ولی نمی دانم چرا.. برای تو و شاید به جای تو خوشحالم..
سال نو را من شروع کرده ام. دلم امیدوار است گرچه چشمم چیز دیگری می بیند. سال نو را با اینجا شروع کردم.. به خیر باشد.
بابالو | March 20, 2008 12:06 PM
سلام مسیح عزیز،خوبی؟
خانم امانی شهربان که نیستند! :دی
با اجازه اومدیم استان شما کمی نفس بکشیم فارغ از بوی باروت. روستای شمارم دیدیم. اینجا کلی روستا دیدیم با پسوند کلا. هرچی همفکری کردیم برای یافتن معنی کلا به نتیجه نرسیدیم.
خوش بگذره کماکان. با امید سالی خوب :)
ثمین | March 20, 2008 12:31 PM
کاش همه بدون لباس سیاست در کنار هم انسان بودند.
صد سال به از این سالها داشته باشی !
بیتا یاری - فریاد | March 20, 2008 1:20 PM
گل ها جواب زمستانند به سلام آفتاب،نه زمستانی باش که بلرزی نه تابستانی که بسوزی،بهاری باش تا برویانی.
همچو گل های بهاری همیشه باطراوت و سبز باشید.
نوروز مبارک.
سمانه(دلتنگی ها) | March 20, 2008 3:42 PM
سلام
سال نو مبارک!
با آرزوی سالی خوش و پر از موفقیت و شادکامی برای تو.
شاد و موفق باشی
آزاد و پایدار باد ایران و ایرانی
پیامبر دیوانه | March 21, 2008 3:53 AM
عید شما مبارک
حاجی واشنگتن | March 21, 2008 9:41 AM
افراد ستاد اصلاح طلبان را دوست دارم& اما نه برای کار سیاسی ! آدم مثبتی بودن برای سیاست ورزی کافی نیست!! سال نو مبارک
سهراب | March 21, 2008 10:34 AM
سلام.
بهاری جاوید و سرشار از موفقیت را برایتان آرزومندم.
شاد باشید هماره
برج سینا ! | March 21, 2008 11:52 AM
گزارش خوبی بود...خوب از این جهت که واقعی بود.
وبلاگ توهم زا نیست، فقط مثل یک آکواریم می مونه که توش فقط ماهیی هایی که ازشون خوشت میاد و می پسندیشون و باشون در آرامشی رو می ذاری تا برات برقصن...واسه این احساس وظیفه میکنی که هر از چندی آبشون رو عوض کنی و بشون غذا بدی. اینجایی فضاییه که برای بودن با کسانی که از جنس خودت هستن لازم نیست کارت شناسایی نشون بدی یا از مجوز بگیری یا از چیزی بترسی. ما تو آسمون ها نیستیم، توی کامپیوترت هم نیستیم، یه جایی نزدیک خودتیم، شاید یه خیابون اونورتر، یا یه محله اونور تر ، یا مثل من یه اتوبان اونورتر :-)
رضا عظیمی | March 21, 2008 12:49 PM
براي مسيح علی نژاد ساعت 2 بعد از ظهر 2/1/87
سال نوشما مبارک . امیدوارم در سال جدید اندکی تغییر در شیوه نگارش شما را شاهد باشم . نه از باب مفهوم و محتوا بلکه در رابطه با کلام و نحوه نگارش. شما را بخدا از گلایه هاتان کم کنید.
نمیدانم این مطلب را جایی خوانده اید یا نه :
شخصی در نوجوانی میخواست دنیا را تغییر دهد/ جوان شد و عاشق خواست کشورش را تغییر دهد / ازدواج کرد و شد دارای فرزند تصمیم گرفت مردم شهرشان را تغییر دهد / فرزندانش که به مدرسه رفتند روزی که به مدرسه فرزندش رفته بود گفتگو و بحث فراوانی نمود تصمیم گرفت که افراد مدرسه را تغییر دهد/ و پس از مدتی سن خود را در پنجاه و اندی دید و تصمیم گرفت که فرزندانش را تغییر دهد / و اندکی بعد سنش شصت را رد کرد در جدالی با همسر دریافت که باید نحوه فکر کردن همسرش را تغییر دهد / در این زمان سنش شصت و پنج را رد میکرد و اینک تصمیم گرفت که خود را تغییر دهد و اندکی بعد دریافت که دیگر دیر شده است و راه را وارونه رفته بود .
غرض از نوشتار فوق آن بود که بگویم همانگونه که خود مرقوم فرمودید در همان تحریره خودتان تا چه اندازه با نگاه و بینش همکاران تان مسئله دارید آنانکه خود از آزاد اندیشیدن زنان سخن میگویند میخواهند فقط ارا بیشتری داشته باشند نه آنکه بواقع درون قلبی اعتقاد به زنان داشته باشند و در تحریره خود جایی برای زنان نمی بینند .
باور بفرمائید جا برای کار کردن بسیار است بخصوص از درون اجتماع کوچک خودمان که خانواده مان است .
ما در مملکتمان عالم کم نداریم / دکتر و مهندس کم نداریم / تحلیل گر سیاسی و اقتصادی کم نداریم / فیلسوف و جامعه شناس و روانشناس کم نداریم آنچه کم داریم اخلاق است / روابط صحیح در گفتگو و مذاکره است / تفکر داشتن کار تیمی است که کم داریم / تفکر با هم بودن نه بلکه برای هم بودن را کم داریم / قانون داریم ولیکن قوانین ما برای پز دادن است نه برای رعایت آن / تفکر نوشتن قانون و نه عدم رعایت آن از آنجا ناشی شده است که ما مهمان خانه داشتیم ولی نه برای نشستن بچه ها بلکه برای بزرگترهای فامیل تا بیایند و ببینند و پزی هم بدهیم پس باید فرهنگ ما هم ویرایش بخورد باید همه کمک کنند تا این اتفاق بیفتد. شما،همکارانتان و.....و مخالفانتان و ...... هم سهم خودتان را دارید .
ضمنا" ببخشید که آدرس وبلاگ را اشتباه نوشتم اینبار درست نوشتم . لطفا" قبلی را هم اصلاح بفرمائید . با تشکر
محمد رضا | March 21, 2008 2:00 PM
با سلام خدمت دوست عزیزم
و تبریک نوروز آرزو دارم شادتان
به خواندن "سرّ ساده" دعوت می شوید .
به نغز انتقاداتت خوشنودم .
پست جدیدتان را خواندم . حاوی نکات جالبی بود و از ادبیات یکدستی برخوردار .
با اینهمه می خواتم خدمت دوست دانشمندم عرض کنم بنظر این حقیر اصلاح طلب ها همان سال 80 پیر شده بودند .
و یک سوال " چرا از گزینه های دیگر سخن نمی گوئید ؟
علی ایران نژاد | March 21, 2008 4:09 PM
نوروزتان مبارك
Marco | March 21, 2008 5:16 PM
بهار را دوست ندارم
هیچ
و عید را هم نیز
به خاطر همه آنهایی
که نمی توانند همچون طبیعت
لباسی نو بر تن بپوشانند
*******
بهار را دوست دارم
و نوروز را هم
به خاطر یاد آوری اینکه
هیچ چیز پایدار نمی مماند
ناز گل
پرواز پروانه
شعله سوزان شمع
باد
باران
حتی طوفان
و چقدر اندوه بارم می کند
مرگ ماهی
در تنگ سفره هفت سین
بامداد امید | March 21, 2008 5:56 PM
چقدر این کلمه اصلاخ طلبان و اصلاح طلبی خنده ام می آورد که آیا مگر کسی هست که اصلاح طلب نباشد و یا از اصلاح طلبی و اصلاح شدن بدش بیاید ..حتی بزرگترین دیکتاتورهای جهان هم ادعای اصلاح جهان به شیوه خودشان را دارند .....چه روزگاری بود سیگار وینستون سه خط ...چهار خط ....
یاشار | March 21, 2008 6:04 PM
مرا هم اگر می دیدی ایتجا می نوشتی!!
خیلی ارادتمندم خیلی
ابوذر آذران | March 21, 2008 8:30 PM
مسيح خوب مسيح نازنين!رسيدنت به خير...واژه هايت برّا ،نگاهت ساده اما شفاف،اين سال نويی سراسر برکت و سلامتی برايت آرزو ميکنم
farzad moshiri | March 22, 2008 2:51 AM
سلام
اول می خوام یه خواهشی ازتون بکنم ....
pasokh:
masih_pooyan@yahoo.com
شیرین | March 22, 2008 1:10 PM
دلت بهاری ، سال نویت پر بار
عطیه | March 22, 2008 3:21 PM
سال نو و عيد شما مبارك.
و قبل از هر چيز نوشتي (زمبيلي )كه (زنبيل) به نظر درست است.و اما در خصوص كامنت محمد رضا..كه ما هنوز غيرت بر خاستن را در جوار همه ي آنچه كه داريم را نداريم..كه انگار به ما نيامده در ابتداي همين سال جديد از اين احساساتي بود ن ها و احساسات گري ها دست برداريم و مثل بني آدميان ديگر ممالك به پيش برده شده و رفته..چهار تا كلمه ي درست و حسابي ياد هم بدهيم ..كه مي بينيم از بين اينهمه كامنت فقط معدودي انگشت شمار آنهم به مقدار يك قاشق چاي خوري مي توانند چيزي و مطلبي بگويند.
لطف كنيد به بنده بگوئيد و يا بنويسيد كه چطور مي شود يك روزنامه نگار راستين شد كه حتا روشندلان عزيز هم لمس كنند و هم حس كنند.پاسخ تان را باز هم لطف كنيد در وبلاگ ام بگذاريد ..كه لااقل جواب سلام مرا داده باشي اگر چه هنوز از طرف شما عليكي در خصوص سلام اول ام در سال گذشته داده نشد ..كه آدم شك اش بيشتر مي شود مگر روزنامه نگاران و روزنامه نويسان و روزنامه پردازان نبايد علم شان با عمل شان يكي باشد.كه در بيشتر مواقع نيست و همين مبصران در همه جا سبز و خرم بيشتر به ويراني دست مي زنند تا آباداني. اينكه سنبه شان آنقدر ها مثل ديگر هم صنفان شان در ديگر ممالك پر زور نيست ..شكي ندارم.
pasokh:
salami agar bi pasokh mand bogzar be hesabe ashoftegiam va bebakhsh.
چمن | March 22, 2008 3:40 PM
سلام مسیح عزیز .
سال نو مبارک .مطالب خوبی دارین .منم به جمع خواننده های شما اضافه میشم . موفق باشید .
زهرا موسایی | March 22, 2008 5:50 PM
سلام
سال نو مبارك
جوادپولادي | March 22, 2008 6:16 PM
یا محول حول و احوال
امیدوارم امسال با سال های گذشته برای تو متفاوت و سرشار از پیروزی و موفقیت و شادی و مهربانی و دوستی و لطافت و خوشبختی و آزادی باشد
علیرضا | March 22, 2008 10:08 PM
سلام؛
امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی
و امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید و امیدوارم بتونم همچنان از مطالب سرشار از شعورتان استفاده کنم
نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست!
اگرچه بلندترین شبش یلدا باشد.
خدا نگهدار شما.
علی | March 23, 2008 11:01 AM
ضمن اينكه با علاقه آدرس وبلاگ ات را به پيوندهاي وبلاگ پيوند داده ام..و اما ايكاش مسعود بهنودها و عبا س معروفي ها و ديگر به ظاهر معرفان و معروف شده ها از طرف من و ماي گمراه كه بيش از حد حلوا حلواي شان كرديم..ازمسيح علي نژاد و مسيح علي نژادهاي ديگر ياد بگيرند كمي وقت بگذارند و جواب مخاطباني به واقع عاشق شان را بدهند.ممنون ام خانم مسيح علي نژاد..و آرزو مي كنم از بار آشفته گي هاي ات بيشتر از روز قبل كاسته شود.
رامين چمن | March 23, 2008 9:26 PM
مسیح با اون شعری که باهاش داد زدی به روزم
کلی دلتنگتم .. نمیتونی بفهمی چقدر!
...
مي آيم با يك عالم حرف
فاطمه شمس | March 24, 2008 4:32 AM
سال نو مبارك WWW.SMIEDU.BLOGFA.COM
علي پورسليمان | March 24, 2008 1:21 PM
تهران اما بوی امید هم می دهد.
پاسخ:
به كلمات نگاه كن:
تهران اين روزها بوي زندگي ميدهد...
تهران اين روزها بوي "خنده" و خطر ميدهد...
تهران اين روزها بوي عيد ...
ذوقي در مردمكهاي چشم مردمش...
اينها غير از اميد نيست عزيز.
saeed | March 24, 2008 4:48 PM
سلام
لینک دادم
سال خوبی داشته باشی
بهاره | March 24, 2008 4:52 PM
سلام بر مسيح عزيز. عيد بر تو مبارك ... اميدوارم سال خوبي داشته باشي.
آرش سيگارچي | March 24, 2008 11:55 PM
سال خوبی داشته باشی
اعظم | March 24, 2008 11:59 PM
سال نو مبارک مسیح جان
زندگی را عشق است.
بی خیال سیاست چرا که انتهای هر ایسم دیکتاتوری است.
محبوبه | March 25, 2008 1:13 AM
مرسی مسیح گلم از لطفت.روزهای خوبی داشته باشی در ایران.و نمیدانم بر می گردی دوباره یا نه؟!
فرنوش حبیب نژاد | March 25, 2008 5:14 PM
اين بهار چه زود زمستان شد و يا به قول الف بامداد::
بهار منتظر بي مصرف افتاد
birang | March 26, 2008 1:22 AM
"فردا سال پرباري رو با ه م شروع مي كنيم"
با هم!!!!!!!!!!!!!؟
yashar | March 26, 2008 9:14 AM
سلام
محمد گفته بودمی خواهید به جنوب بیایید،قدمتان به روی چشم
سرباز معلم جنوبی | March 26, 2008 1:39 PM
سال نوت مبارک...پاینده باشی
مهدی | March 26, 2008 4:13 PM
سلام عزیز دلم ... نوروزت مبارک
به وطن خوش اومدی
فرانک | March 27, 2008 12:39 AM
مسيح عزيز
سلام و اميد که خوب باشی
بی اجازه صفحه ات را لينک کردم. مسأله ای اگر هست، لطف می کنی مطلعم کنی.
پاسخ:
ممنونم که چنین کردی دوست عزیز.
ندا | March 27, 2008 6:41 AM
سلام مسيح جان . سال نو ايراني را تبريك ميگم . اميدوارم ، اميدوارم سال جديد سال برقراري عدالت ، دوستي ، مساوات ، مهرباني ، سال خانه دار شدن اجاره نشينان ،سال در آمد مناسب براي مردم كم درآمد ، سال كسب شغل براي بيكاران درمانده بغض در گلو خفته ،سال احترام به سالمندان ، سال از خود دانستن معلولان ، سال مجوز دادن به پخش فيلمهاي ساخته شده ، سال اجازه انتشار نشريات ، سال بازگشائي مراكز فرهنگي و....هر چه خوبي باشد .
مسيح عزيزم ايام تعطيلات رفتم نزديك ولايت شما . رفتم كه با سختيهائي كه روستائيان آنجا ميكشند آشنا بشم ولي چه آشنائي؟وقتي كه پشتم به درآمد ديگري گرم است چطور ميتوانم مشكل كشاورزي را كه تمام قلمه هاي پرتقالش در اثر سرما از بين رفته كشاورزي كه تابستان گذشته در اثر خشكسالي تمام محصول سوياآن از بين رفته و عليرغم اينكه بيمه هم بوده ولي هيچ دستي به دادش نرسيده ، را درك كنم . منو ببخش ايام عيد و روزهاي اول سال نو است ولي بغض بيخ گلويم را گرفته . چه ميتوانم بكنم ؟جز آه و ناله .
masoume | March 29, 2008 12:47 PM
اگه وقت کردین این مطلب رو بخونید . ممنون .
salam | March 31, 2008 10:35 PM
چه وبلاگ قشنگی به من هم سر بزن ...
مسیح دلمون برات تنگ می شه ...
...
من هم
نبی بهرامی | April 5, 2008 9:34 PM
سلام .
وبلاگ جالبی دارید سعی کردم کمکتان کنم موضوع کتابی را که پیشنهاد دادم فراموش نکنید . موفق باشید حتما ٌ من را شناختید متاسفم که خودم را معرفی نکردم ( 7 سوالتان 8 تا شده بود آقا فهمید برایتان حتما ٌ جالب بوده ) امیدوارم بعد از چاپ کتابتان حداقل یک جلد آن به دست من برسد . یا علی
یک دوست | April 16, 2008 12:13 AM
مسیح جان - خسته نباشی و تبریک از اینکه با تمام آن همه نگرانی، وقت و انرژی این کار پر ارزش را تمام کردی. از اینکه می بینم گاه به خوبی تو ، به حسن نیت و پاکی ات در راهی که می روی تردید می شودم متاسف می شوم و از اینکه توی خوب با اینهمه صبر و متانت به نیش و کنایه های (به نظر من) ابلهانه و بچه گانه پاسخ می دهی شرمنده. نازنین، وقت و قلم پر ارزشت را برای پاسخ به اراجیف یاوه گویان تنگ نظر به هدر نده.
پژواک | April 16, 2008 2:26 AM
اگر خیلی دلتان به حال اصلاح طلبها می سوزد لطف کنید به ایشان توصیه نمایید کمتر دزدهای بیت المال را زیر پروبال مردمسالاری مورد ادعایشان پناه دهند
Anonymous | April 25, 2008 3:17 PM